تبليغاتX
خلیج همیشه فارس

shilo

ناخدای خلیج

shilo

http://shilo.blogfa.com

خلیج همیشه فارس

خلیج همیشه فارس

خلیج همیشه فارس

shilo نام نوعی گیاه دریایی است خلیج فارسی
BAMBAK نام محلی کوسه (به زبان بوشهري) بهترين ها با ناخداي خليج هميشه فارس

خلیج همیشه فارس

خلیج همیشه فارس
بهترين ها با ناخداي خليج هميشه فارس
شب باراني
سلام بر تمام بروبچ باحال خوب اين داستاني كه براتون نوشتم عاقبت آدم هاييه به هر كسي كه سر راهشون قرار مي گيره اعتماد مي كنن حتما بخونين مخصوصا آقايوني كه به هر خانوم خوشكلي مي رسن همه چيزو فراموش مي كنن؟!

من‌ هيچ‌ وقت‌ آدم‌ غريبه‌ را سوار ماشينم ‌نمي‌كنم‌ ستون‌ حوادث‌ روزنامه‌ پر از جنايت‌،دزدي‌، بي‌احتياطي‌ و چوب‌ اعتماد به‌ بقيه‌ راخوردن‌ است‌.
اما آن‌ شب‌ باراني‌ كه‌ از جاده‌ خلوت‌ خارج‌ شهر به‌ خانه‌ام‌ بر مي‌گشتم‌ نمي‌دانستم‌ چه‌ اتفاقي‌برايم‌ خواهد افتاد. ذهنم‌ درگير مشاجره‌ با دوست‌كارخانه‌دارم‌ بود. برف‌ پاك‌كن‌ها قطرات‌ باران‌ راروي‌ شيشه‌ ماشين‌ پهن‌ مي‌كردند. در نور چراغ‌جلو يك‌ دفعه‌ زني‌ را ديدم‌ كه‌ از ميان‌ رديف‌درخت‌ها بيرون‌ دويد و جيغ‌ زد. مردي‌ به‌دنبالش‌ بود، زن‌ با كيفش‌ به‌ سر و شانه‌ او مي‌كوبيد.بي‌اراده‌ پا روي‌ ترمز گذاشتم‌.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 10:24 توسط ناخدای خلیج |
خصوصيات دختر خانم هاي 14 تا 28 ساله
خصوصيات دختر خانمها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی ...

سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا ميگن: مرسی خوبم!
سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام! ... نقاشيشون بهتر ميشه (بتونه کاری و رنگ آميزی و ...!)
سن ۱۶ سالگی: يعنی يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن!
سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ريزن! ... بهشون بی وفايی شده! ... (کوران حوادث!)
سن ۱۸ سالگی: ديگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خيابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن!
سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی يه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون يه آدم به تمام معناست!
سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو يه کور و کچلی می گيره! می دونم!
سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!
سن ۲۲ سالگی: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!)
سن ۲۳ سالگی: همه ء خواستگارا رو رد می کنن!
سن ۲۴ سالگی: زياد مهم نيست که چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چيزایی که نرسيديم برسونه!
سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا ديگه هيچکی نمياد؟! ... هر کی می خواد باشه ، باشه!
سن ۲۶ سالگی: يه نفر مياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله!
سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نميومدی!!!

+ نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 13:0 توسط ناخدای خلیج |
بد حجاب ها يا خوش تيپا كدومش؟
مي خوام يه سري عكس با حال براتون بزارم از خودتون حال در وكونين

بنظر شما برخورد ماموران نيروي انتظامي با اين تيپا درسته يا نه؟

اين آستين پاين بيا نيست

گوشيم قشنگه؟؟؟؟؟

سر كار عينكو ببين بي خيال شو

بخدا مانتوم پرده خونمونه

پول ندارم روسري بزرگتر بخرم

سركار جريمه كم بنويس

صبر كن يه قرار فيكس كنم الان باهاتون ميام

 

حالا دختراي دمبخت بگن....

ازدواج دانشجويي

بروبچ خوشحال مي شم نظرتونو راجع به اينجمله بنويسين و حتما بگين كه راننده اين ماشين داراي چه جور شخصيتي ميتونه باشه

رانندش چه جور آدميه

 

+ نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 10:33 توسط ناخدای خلیج |
گواهينامه اينترنتي

اطلاعيه

اداره راهنمايي و رانندگي خليج هميشه فارس به  گواهينامه پايه ۲ رانندگي  اينترنتي اعطا مي نمايد از علافه مندان در خواست مي شود پس از تكميل فرم پيوست و شركت در آزمون گواهينامه رسمي دريافت نمائيد .

امظا سرهنگ ناخداي خليج هميشه فارس

فرم اخذ گواهينامه پايه 2

 

+ نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 10:2 توسط ناخدای خلیج |
بازی

قابل توجه شعردوستان

این شعرو من تو یه کامنتم داشتم ایینقدر ازش خوشم اومد که حیفم اومد اینجا نزارمش تا همه ازش استفاده کنن این شعر از شیلا است واقعا شعرای قشنگی تو وبش پیدا می شه

زورکی نخند عزیزم، میدونم اومدی بازی
نمیخوام این آخرین، بازی زندگیم ببازیم
خودتو راحت کنو، فکر کن که جبران گذشته اس
از منم میگزره اما به دلت چاره نسازی
اومدی بشکنی بشکن، از من ساده چی مونده
قبل تو هر کی بوده، تموم تار و پود سوزونده
تو هم از یکی دیگه سوختی میخوای تلافی باشه
بیا این تو و دلو، باقی احساسی که مونده
دل ما اونقده پاره س، موندنش مرگ دوباره س
آسمون سینه ی ما، خیلی وقته بی ستاره س
همینی که باقی مونده، واسه دلخوشی تو بشکن
تیکه تیکه هامو بردن، آخرینشم تو بکن
نمیخوام بگذره عمری، خسته شی واسه فریبم
یقتو نمیگیره هیچکس، آخه من اینجا غریبم
بزنو برو عزیـزم، مثل هر کس که زدو برد
طفلی این دل که همیشه، به گناه دیگرون مرد
نفرتت رو از غریبه، سر یک غریب خراب کن
خنده کوتاهم ام، بیا گریه کن عذاب کن
مهمم نیست که چه جرمی، یا گناهی این سزاشه
باقی دلم یه مشت خاک، همینم میخوام نباشه
عقده های یک شکستو، خالی کن سر دل من
دیگه متروک مونده واست، خاک پیر ساحل من
از نگاهات خوب می فهمم، که تو فکرت یک فریبه
بازی بسه پاشو بشکن، من غریبو تو غریبه
دل ما اونقده پاره س، موندنش مرگ دوباره س
آسمون سینه ی ما، خیلی وقته بی ستاره س
همینی که باقی مونده، واسه دلخوشی تو بشکن
تیکه تیکه هامو بردن، آخرینشم تو بکن
نمیخوام بگذره عمری، خسته شی واسه فریبم
یقتو نمیگیره هیچکس، من که با خودم غریبم
بزنو برو عزیـزم، مثل هر کس که زد و برد
طفلی این دل که همیشه، به گناه دیگرون مرد
دل ما اونقده پاره س، موندنش مرگ دوباره س
آسمون سینه ی ما، خیلی وقته بی ستاره س
همینی که باقی مونده، واسه دلخوشی تو بشکن
تیکه تیکه هامو بردن، آخرینشم تو بکن

+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 9:4 توسط ناخدای خلیج |
آتش ستاره 7(سخنان ناخدا...)

آتش ستاره ۷

داشتم براتون می گفتم که یباره برام کار پیش اومد و باید می رفتم

خلاصه سر این صحبتی که بهش گفته بود که اره من نمی تونم این کارو بکنم و من از بچه گی با سهیل بزرگ شدمو از این حرفا .....

باز سهیل رفت تو عالم هپروت بالخره اون پسره هم هشتپلکو شدباز سهیل فیلش یاد هندستون کرد  رفت تو فکر مثل آدمای ماست شل باز پا پیش گذاشت این بار سوم بود که رسما خواستگاری می کرد ازش البته هر بار که میدیدش با چشماش ازش خواستگاری می کرد ولی کو گوش دل که بشنوه خلاصه یه مدت نبودش و بعد از مدتی که ازش جواب خواست فکر می کنین چی شد ....؟

نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه  هه  و باز سهیل تارزان تنها تو اتاق نوار غمگین... سهیل دقیقا شده مثل یه نوار ۶۰ دقیقه ای که هر چند مدتی یه بار دور می خوره عاشق می شه میره جلو خواستگاری می کنه جواب نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه  می گیره یه مدت بی خیال می شه می گه دفعه اخر بود ولی باز روز از نو روزیاز نو........روی این پسر به سنگ پا قزوین گفته بزن کنار ورژن جدیدش اومده به بازار .....

سهیل این بار دیگه واقعا داشت دیوونه می شد برا سهیل یه برنامه ای پیش اومد که مدتی باید دور می شد از شهر تو این مدت تنها دلتنگیش ..... چی بودخلاصه این اقا سهیل ما هنوز که هنوزه بعد از چندین سال هنوز سر عقل نیومده من اون روز بهش گفتم چقدر دوستش داری به نظرتون چی گفت؟

می گفت : من اگر بهش نرسم و زن بگیرم دو تا بچه هم داشته باشم اگر بهم جواب مثبت بده زنمو تلاق می دم می رم باهاش ازدواج میکنم زهی خیال باطل داره بچم

من فقط از این داستان یه پست دیگه نگهداشتم که اونم تا موقعی که ستاره نبیندش و بهم علت این رفتاراشو با سهیل برام توضیح نده نمی نویسم چون می خوام ببینم هنوز همون طوری که می گه :

من سهیلو مثل برادرم دوستش دارم و بخاطر همینم نمی تونم راجع به زندگی باهاش فکر کنم

ببینم  این حرفش واقعیت داره اگر واقعیت داشته باشه و بشین حرفاشو با سهیل بزنه و مشکلشو مطرح کرد که هیچ و گر نه من سهیلو مجبور می کنم که داستانه جدیدشو برام تعریف کنه چون سهیل می دونه که مشکل ستاره چیه ولی ستاره سرشو کردو تو برف فکر می کنه  هیچ کس نمی بیندش ولی مطمئن باشین داستانه اینا را نا تمام نمی زارم ولی می خوام ببینم  اخرش چی می شه

+ نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 12:29 توسط ناخدای خلیج |
آتش ستاره 6(سخنان ناخدا...)

آتش ستاره ۶

سلام به تمام بروبچ

نمیدونم شاید این اخرین پستم از زندگی سهیل باشه چون اون روز کلی شاکی بود منم بیشتر این داستانو می نوشتم که ستاره بخونه سهیل می گفت ستاره هیچ رقبتی نداره بخونه مثل همیشه که اصلا سهیل براش ارزشی نداشته الانم نداره خیلی دلم برای سهیل سوخت نمی دونم واقعا یه آدم ت چه حد می تونه احمق باشه اخه من نمی دونم این موجود دلشو به چی خوش کرده

خوب بی خیال سهیل من می خوام بنویسم اصلا هم حرف سهیل برام مهم نیست می خوام ستاره بفهمه با چه ادمی چه برخوردی کرده سهیلم انگاری سرش به سنگ خورده چون می گفت ستاره داره یه چیزایی رو ازش پنهون می کنه البته سهیل همه ماجرا رو می دونست ولی به روش نیاورده بود بهش گفته بود مشکلت چیه اخه اونا همیشه با هم درد دل می کردن و حرفایی که نمی تونستند به کس دیگه ای بگن به مدیگه می گفتن ولی سهیل توش مونده چرا این دفعه این مسالرو ازش قایم می کنه(شاید پیش خودش فکر می کنه که سهیل خره البته هست ولی نه در این موارد)

خوب تا اونجایی گفتم که سهیل با ستاره قهر کرد البته اونم با برنامه قبلی نبود ولی فالبداعه اتفاق افتاد این قضیه ای که تو پست قبلی بهتون گفتم سر دوستش با هم بهسشون شد تصمیم گرفت باهاش قطع رابطه بکنه تا شاید از ذهنو دلش بره بیرون(زهی خیال خام) خلاصه یه چند ماهی گذشت تا داشت کم کم به تولد ستاره نزدیک می شد نمی دونم یه جرایی سر در گم شده بود با خودش درگیر شده بود نمی دونست باید چه کار کنه تا حالا نشده بود روز تولدش باهاش قهر باشه اخر کار خودش کرد و نتونست خودشو بگیره رفت برا تولدش یه عطرگرفت کادو کرد با کمال پررویی بلند شد رفت خونشون(خودش میگفت:ای کاش قلم پام خرد می شدو این کارو نمی کردم ) خلاصه این حرکت باعث شد که یخ دلش با گرمای ستاره آب بشه و باز با هم خوب شدن مثل قدیما سهیل قصمم داده که وارد جزئیات زندگیش نشم ولی یه چیزایی رو براتون می نویسم از ایجا به بعدش همش جزئیاته ولی یه کاریش می کنم

نشست باهاش به درد دل اخه یه خواستگار داشت دقیقا شبی که می خواستن بیان خواستگاریش باز از  طریق برادرش(برادر سهیل) ازش خواستگاری کرد ولی دریق از جواب(این بشر آخر ای کیووه) خلاصه می گفت پسره یه چند باری زنگ زده التماس التجا منم خواستم ببینم اخلاقش چطوریهخلاصه می گفت حالا دست از سرم بر نمی داره اینجا یه حرفی زد که سهیل به زندگی امیدوار شد گفت در اومده بهم گفته کادوی سهیلو که برای تولدت اورده بده به من ستاره هم بهش گفته بود من کادو سهیلو بهت نمی دم من با سهیل بزرگ شدم نمیتونم این کارو بکنم.......

ادامه دارد..........

+ نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 13:29 توسط ناخدای خلیج |
آتش ستاره 5(سخنان ناخدا...)

آتش ستاره ۵

ببخشيد يه چند روزي نتونستم به اپم اخه يه كوچولو گرفتار بودم

به كجا رسيديم آهااااااا تا اونجايي بود  كه گفتم سهيل و ستاره بدليل اختلافات خانوادگي همديگرو نديده بودن خيلي داغون شده بود نمي دونم قضيه مورچه هرو شنيدين كه چهار سال عاشق يه مورچه هه بود وقتي رفت خواستگاري ديد تفاله چاييه؟؟؟؟؟؟ اين قضيه سهيله ولي بر عكس ماله سهيل مورچه بود ولي  سهيلو تفاله چايي فرض مي كرد ولي سهيل پر رو از رو نرفت نمي ره و نخواهد رفت .

خلاصه از همه ترفند هاي ممكن استفاده كرد هر ترفندي تا بالاخره اتفاقي كه بايد انفاق مي افتاد افتاد!!!!!!!!!!

آره سهيل بين دو تا خانوادرو درست كرد اونم به چه مشققتي سهيل باز حالو حواش خوب شده بود مي گشت ميخنديدسهيل باز به زندگي برگشته بود تا يه مدتي به همين منوال گذشت خانواده ها با هم خوب بودن سهيلم توپ توپه توپ تا اين كه باز يه اتفاقي افتاد كه باز روز از نو روزي از نو تمام رشته هاي سهيل پنبه شد باز كدورت و ناراحتي بين دو خانواده و نهايتا سهيل >>>>>> تارزان ، تنها تو اتاق ، نوار غمگين

ولي اين  دفعه يه تصميم جالب گرفت رفت تو قالب سياست سوييس اون رابطشو قطع نكرد و مي رفتو ميومد چند ماه همين كارو مي كرد اون اخه ستاره جزئي از زندگيش، جزئي نه تمام زندگيش شده بود بعد از يه مدتي خيلي كوتاه شايد اين اوضاع (سوييس) بودن طولي نكشيد يه روز سهيل دلش بد توري گرفته بود بالاخره بعد از مدت ها تصميم گرفته بود باز با ستاره صحبت كنه و به دليل براي رفتار ستاره ازش بخواد:

چرا گفت نهچرا حتي يه روزم فكر نكردچرا عكسش رو ازش گرفت

اخه ستاره مي گفت تو مثل برادرمي دليلي كه همه دخترايي كه طرفو نمي خوان ميارن حالا طرف به اندازه يه پول سياهم ارزش نداره ها ، خوب ولي قبل از اين كه بخواد دهن باز كنه حرف بزنه راه حرف زدنشو بستن اون شب بعد از ايني كه من مدتها رو مخش ناخون كشيدم و وادارش كردم باز پا پيش بزاره ببينه دورو برش چه خبره اخه من ميدونستم ولي اون نمي خواست باور كنه اخه سهيل در عين حال كه بيداره همش فكر مي كنه كه خوابه و يكي الان بيدارش مي كنه و بهش مي گه اره بيا كه ستاره منتظرته(ببخشيد سهيل بعضي جاها بهت ميخندم اخه حماقتهان خنده داره كيا با نظر من موافقن كي مخالف) حتي روش نشد زنگ بزنه بهش اس ام اس زد كه بيا بريم بيرون اونم جوابشو داد كه اگر بخوايم بريم من با دوستمم اخه من نميدونم با وجود اين دوست اين خرمگس معركه چطور مي شد حرف بزني سهيل در اومد گفت من از اين دوستت خوشم نمايد مي خواست كلش كنه ولي ميدونين ستاره چي گفت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

يعني تا حالا سهيلو اين طوري نديده بودم اصلا گوشي تو دستش وا رفت يه چرتي براش نوشته بود و گفته بود يا با دوستم يا نميام اين طوري اگر سهيل مي خواست بيرون بره مي شد يه بپا تا اونا بتونن راحت برن بيرون حال و صفا ولي اخه سهيل  اينوسط چكاره بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اون شب تا دور موقع كنار دريا بوديم و سهيل فقط زل زده بود به دريا و هيچي نمي گفت تا اينكه يه دفعه از جا پريد و گفت تمام !!! گفتم چي تمام گفت ديگه بهش فكر نمي كنم مي خوام برم پي زندگيمو شروع كرد به مسخره بازي من هم خيلي خوشحال شدم كه بالاخره ادم شد هم ترسيدم اخه هر وقت اون خيلي داغون مي شد شديدا از خودش شاس كول بازي در مياورد مثل اوونشب مدتي گذشت نزديكاي سه چهار ماه تواين مدت مي گفت نديدمش و حفظ ظاهر هم مي كرد(صورتش رو با سيلي سرخ نگهداشته بود به جاي .....) ولي من مي دونستم كه داغونه سهيلو من تو بازار كار مي كرديم تا يه روز تو بازار ديدش با همون دوستش كه هميشه سهيل مي زد به تخت سينش مي گفت....... اونم ديدش ولي طرفش نيومد ديدم سهيل به هم ريختو از مغازه زد بيرون بعد ها فهميدم دورا دور رفته بوده دنبالش مي دونين چرا ؟؟؟؟؟ آخه خيلي دلش براش تنگ شده بود كي جواب اين دل تنگي ها رو مي ده؟؟؟

واسه امروز بسته بقيش باشه براي فردا........

قربون تمام دوستاي خوبم برم

+ نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 9:25 توسط ناخدای خلیج |
آتش ستاره 4(سخنان ناخدا...)

آتش ستاره ۴

خلاصه داشتم مي گفتم يه روز سهيل يه تصميمي گرفت كه من اصلا منتظرش نبودم و  فكرشم نمي كردم سهيل يه همچين تصميمي بگيره انگار تمام بدنم رو آتيش زدن ديدم يه برگه دست سهيل و اونم از خوشحالي داره از باغبون دانشگاه تا استادا رو سر كار ميزاره من خيلي خوشحال شدم  گفتم حكما يه اتفاقي افتاده كه اينقدر شارژه منم خوشحال شدم ولي وقتي برگهرو ديدم بد جوري تو هم رفتم داغون شدم اون رفته بود انتقالي گرفته بود كه بره شهرستان داشتم ديوانه مي شدم اخه اينم كار بود دانشگاه ما يكي از بهترين دانشگاه هاي كشور  بود بعد اون اومده بود انتقالي بگبره نه بگيره گرفته بود خوشحاليش هم از اين بود كه مي رفت پيش ستاره من واقعا از كوره در رفتم گفتم آخه تو (ببخشيد) تا كي احمقي بي لياقت آخه اون كه حاظر نيست برات تره خورد كنه پس چرا تو داري يه هنچين كاري مي كني ناراحت شد من باعث شدم شاديش از بين بره از خودم خجالت كشيدم ولي اون تصميم گرفته بود همه كاراش هم انجام داده بود چند روز بيشتر طول نكشيد كه سهيل كوله بار سفرو بست و رفت من از دو جهت ناراحت بودم يكي دوريش يكي اينكه مي دونستم داره خودشو نابود مي كنه چون اينجوري ممكن بود فكرش يه كم كمتر بشه بقول شاعر كه : مي گه از دل برود هر آن كه از ديده رود ، ولي سهيل مي گفت :سفر كردم كه از يادم بري ديدم نمي شه آخه عشق يه عاشق با نديدن كم نمي شه

خلاصه سهيل رفت شهرستان منم شاهد اين بودم كه سهيل روز به روز حالش داره بهتر مي شه مي گفت همش مي رم اينور اونور آخه يادم مياد هر وقت ميرفت شهرستان تا دو سه روز شارژ بود حالا كه كارش شده بود رفته بود كنار شارژرسهيل خيلي تغيير كرده بود تا مدت ها هم خوب بود رابطش باز با ستاره خوب شده بود همون چيزي كه مي خواست داشت واقعا زندگي مي كرد منم خوشحال بودم از ايني كه بگم چي سر من اومد تو نبودن اون كه بماند حدود يه يكسالي همين كارو مي كرد سعي مي كرد مثل مادري كه از دور هواسش به بچشه ولي نمي خواد بچه هه بدونه كه داره حمايتش مي كنه از دور مراقبش بود تا يه اتفاق بد خيلي بد خيلي خيلي بد يه اتفاقي افتاد كه باعث شد مدتي بينشون خراب شد و مدتي همديگرو نميديدن نمي دونم اگر سهيل راضي بشه يه عكس از اون دورانش براتون مي زارم دقيقا مثل تارزان شده بود دانشگاشم تموم شده بود تو خونه خوابيده بود اين پسر كه روزي دو بار همام مي كردو هفته اي يه قوطي ژل اونم بزرگشو مصرف مي كرد يه بار رفتم دنبالش گفتم بيا بيرون اونم فقط مو هاشو جمعو جور كرد يه كلاه گذاشت سرش داشتم شاخ در مياوردم اون همون سهيل بود واي وقتي ازش پرسيدم حالا ديگه چه مرگته گفت : مدتيه ستاررو نديدم آخه خانوانده هامون با هم مشكل پيدا كردن خيلي دلم براش سوخت وضعش خيلي خراب بود مدتي همينطوري فقط زنده بود ................ 

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 8:39 توسط ناخدای خلیج |
آتش ستاره 3 (سخنان ناخدا...)

آتش ستاره ۳

خوب تا كجا رو براتون تعريف كرده بودم آهااا رسيديم به اينكه  سهيل شده بود به آدمم عصبي و داغون  راستي علتش رو بهتون نگفتم ستاره بهش جواب رد داده بود اون خيلي از اين مساله ناراحت نشده بود چون هميشه اون يه چيزي مي گفت، مي گفت آدم دو جور عاشق مي شه:

۱- يه آدم عاشق مي شه معشوقش رو فقط بخاطر خودش مي خواد و اگر احساس كنه داره از دستش مي ده به هر صورت ممكن هرصورت! سعي مي كنه بدستش بياره و اصلا طرف مقابل براش ارزشي نداره و هدفش فقط رسيدن به معشوقه يكي از علامت اين آدما اينه كه وقتي معشوقه بهش مي گنه نه شروع مي كنه به نفرين كه انشالله نصف بشي اميدوارم خير از زندگيت نبيي .....ولي دسته دوم

۲- اين آدما معشوق  رو بخاطر شخصيت خودشون مي خوان و فقط هدفشون رسيدن به معشوقشون نيست و اگر معشوقش بهش بگه نه حاضر نيست به هيچ وجه كاري كنه كه باعث ناراحتي معشوقش نشه و نفرين كه نمي كنه هيچ هميشه اينو ميگه(اين هميشه ورد زبون سهيل بود) انشالله هميشه تو زندگيش خوش باشه و فقط صداي قهقهه خندش تو گوشم بپيچه

راستي با اينكه ستاره بهش جواب نه داده بود مي گفت از خدا مي خوام كه تمام باقي مونده عمرمو ازم بگيره فقط به اندازه يه لبخند به عمرش اضافه بشه

آهههههههههه چقدر فلش بك كردم موضوع اصليم يادم رفت داشتم چي مي گفتن آهاااااااااااااا اون خيلي ناراحت نشده بود كه چرا بهش جواب نه داده ولي از فرت ناراحتي اين كه حتي يه رووز حتي يه روز هم به پيشنهادش فكر نكرده داشت از ناراحتي منفجر مي شد يادم مياد يه روز بارون خيلي وحشتناكي ميزد اون موقع ها با هم مي رفتيم بارون گردي ولي اون روز تا من به خودم جنبيدم رفته بود بيرون تا ساعت ۱۲ شب برنگشت خوابگاه منم خيلي نگران بودم وقتي اومد مثل موش آب كشيده شده بود دقيقا سه روز تو خوابگاه خووابيد تا حالش خوب شد آخه سرماي زشتي خورده بود

راستي يادتون مياد گفتم يه عكس از ستاره داشت مينشست با اون حرف ميزد اون عكسرو هم از دست داده بود نه اين كه از بين رفته بود ولي ستاره با يه ترفند عكسرو ازش گرفت بهش گفته بود مي خوام مدرسه ثبت نام كنم و عكس كم دارم اين عكسرو بهم بده چاپ كه كردم بهت مي دم ولي ديگه هيچ وقت بهش نداد بهتر چون اون دييگه با عكس حرف نمي زد يا پشت پنجره مي نشست يا رو چمنا دراز مي كشيد و زل مي زد با آسموون با ستاره ها!!؟؟ حرف مي زد براشون درد دل مي كرد من كم كم داشتم به عقلش شك مي كردم ۲۴ ساعت وقت گير مياورد مي رفت شهرستان بلكه يه لحضه بتونه ستاررو ببينه با اينكه نمي خواستش ولي حاضر بود براش جون بده هر كاري مي كردم نظرش نسبت به يكي از دختراي دانشگاه جلب بشه ولي اين انگار تو اين عالم نبود فقط ولش مي كردي مي نشست تو اتاق چراق ها رو خاموش مي كرد مي نشست از اين نواراي غمگين گوش مي كرد من خودم مي رفتم پيش مشاور چون ديگه مشاوره راهش نمي داد يه بار برگشته بود بهش گفته بود فكر اين دختررو بنداز سطل آشغال اونم خوابونده بود تو گوشش و اومده بود بيرون به من مي گفت بيا بهت نامه بدم يه مدت بخوابونش آسايشگاه نمي دونم چه جوري بود فقط پاش ميرسيد خونه و يه طوري مي شد ستاررو ميديد تمام بود تا دو سه روز شارژ شارژ بود انقدر سر به سر من مي گذاشت من فكر مي كردم حالش خوب شده ولي باز همونجوري مي شد تا بالاخره يه تصميم گرفت كه منو نابود كرد و خيلي بهمم ريخت....

ادامه دارد........

+ نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 13:17 توسط ناخدای خلیج |
آتش ستاره 2 (سخنان ناخدا...)

آتش ستاره ۲

تا كجا براتون تعريف كردم اهاااااااااااااااا رسيديم به اونجا كه سهيل داغون شده بود تا اين حد كه بردمش پيش مشاور دانشگاه و مدت ها باهاش حرف مي زد و خلاصه خورد به تابستون به قول خودش آخر عشق و حاله كرده بود تابستون اگه گفتين چرا؟؟؟؟؟؟ چون آقا به قول خودش مي گفت مي تونستم دو سه روزي يه بار ببينمش اين عشقو حالش بوده!!!!!!!

ما شديم ترم دو و بچه ها با روحيه بهتر با محيط دانشگاه آشنا شده بودن هر كسي كه ميديدي دستش تو دسته زيدش و مي رفتن صفا سيتي اما اين سهيل شاس كول مي نشست تو خوابگاه و آه و فقان مي كشيد من خيلي باهاش صحبت مي كردم خيلي به قول خودش مي گفت دو سه ساله كه من ستاررو مي خوام ولي حتي روش نمي شد كه باهاش موضوع رو در ميون بزاره من خيلي باهاش كار كردم تا بالاخره موفق شدم راضيش كنم كه بره بشينه ياهاش صحبت كنه چند بار رفت شهرستانشون و من هر بارر منتظر بودم كه اين آدم دستو پا چلفتي يه غلتي كرده باشه ولي هر با  دست از پا كوتاه تر با دلي خسته تر و غمگين تر بر مي گشت ديگه واقعا خسته شده  بودم ازش تا بالاخره تونسته بود باهش حرف بزنه اونم براتون تعريف ميكنم چطوري يه مدتي براش قيافه گرفته بودو خودشو به عاشق بازي زده بود از اونجايي كه خيلي با هم جور بودن مي شه گفت اكثر درده دلاشونم پيش هم بود ستاره رفته بود زير زبونش كه اره من مي دونم تو عاشق شدي سر به هوا شدي و خلاصه از اين حرفايي كه دخترا ميزنن در اومده بود بهش گفته بود روت نمي شه به مامانت اينا حرف بزني بيا بگو كيه خودم مي رم برات خواستگاريو سهيلم اينجا مارمولك بازيش گل مي كنه و بر مي گرده بهشش مي گه باباكي زن من مي شه و كي حاضر يه آدم اسو پاسو قبول كنه و از ستاره به نه كه بايد بگي من خودم راضيش مي كنم كي بهتر از تو مگر چي مي خواد تو به من بگو من راضيش مي كنم خلاصه سرتونو درد نيارم بالاخره دلو مي زنه به دريا و بهش مي گه چي بگم بهتون كه اگر نگفته بود بهتر بود چون رفيق گند زده بود نه حرف زده بود در اومده بود گفته بود جوابت مهم نيست ولي نمي خوام جوابت تو رابطمون تاثير بزاره(آخه احمق جون اينم شد حرف) من همون موقع بهش گفتم خوب اي كيو همون موقع چه احساسي بهش دست داد قيافش چه شكلي شد فكر مي كنين چي جوابمو داد ؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت اينقدر خجالت مي شكيدم كه اصلا نگاش نكردم حرفمو زدم و رفتم خوابيدم بعدشم اومدم دانشگاه ولي قيافش داغون بود مي دونستم يه اتفاقي افتاده ولي چيزي نمي گفت يه كم كه باههاش حرف زدم يهوو بغضش تركيد سرشو گذاشت رو شونمو شروع كرد به گريه كردن بلند بلند بچه ها نمي دونين چه صحنه ي وحشتناكيه آدم ببينه يه مرد نه گريه مي كنه زار ميزد من تا حالا نديده بودم كسي اينطوري گريه كنه ديگه واقعا نمي شد سهيلو تحمل كني شده بود ترقه اونم از اين كبريتي ها نه شده بود الكيل سرنج هر كسي باهاش حتي يه شوخي ساده يا حتي حرفاي روزمره از كوره خارجش مي كرد و به پروپاي بچه ها مي پيچيد اصلا رواني شده بود روزي يه پاكت سيگار دود مي كرد واي اوضاعي داشت وحشتناك گريه آور من بهش مي گفتم بابا بي خيال اين همه زيد برا خودت عشقو حال كن بچه حدس بزنين چي ميگفت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ميگفت اگر يه روزي نظرش راجع به من عوض بشه بعد من بهش چي بگم بگم دختر بازي كردم از  گزشتم دلش سياه نمي شه نمي گه چه آدم كثيفيه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اينديگه واقعا تو اين دوره زمونه نوبرشه والا شما بگين اگر جاي سهيل بودين چه كار ميكردين ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اين ماجرا سر دراز دارد(حالا حالا ها ادامه دارد)

+ نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 12:42 توسط ناخدای خلیج |
آتش ستاره 1 (سخنان ناخدا...)
بر و بچ توپ سلام

ايني كه مي خوام براتون تعريف كنم  مال خيلي وقت پيش نيست  مال همين عصر ارتباطاته عصر فن آوري كه مي گن فاصله بين آدما فقط  يه كليك شده اما اين كليك كجاستو چه جوري مي شه زدش نمي دونم نمي دونم همه دلا سنگي شده و آدما در لابلاي چرخ دنده هاي بزرگ نور و رنگو زرق و برق زندگي موندن

اين ماجرا مربوط به يكي از دوستاي نزديكمه يعني دوست كه نه برادر شايد از اون هم نزديك تر اين ماجرا اونقدر تو زندگيش تاثير گذاشت كه حد و اندازش از قياس خارجه دوست دارم شما خيال كنين داستانه ولي مي خوام تا آخرشو گوش كنين و بعد ازش درس بگيرين يا لا اقل تونستم يه چند لحظه اي وقتتونو پر كنم .

دوست دارم يه اسم براش بذارم كه شماها بيشتر فكر كنين داستانه

ماجراي آتش ستاره ۱

اين ماجرا مربوط به يه دختر پسره به نام سهيل و ستاره كه يه نسبت فاميليم داشتن پسر عمو دختر عمو بودن و من تو يه مكاني با اين آقا سهيل دوست شدم دوست كه نه شديم دو روح در يك بدن

سهيل پسر ساده اي بود كه اهل هيچ قل  و قشي نبود رو مد مي گشت ولي گاهي نظرشو چيزي جلب نمي كرد چون همه بهش مي گفتن تو قلب نداري آخه چه جور پسري هستي كه اين همه دختر دوروبرشه ولي دلش براي هيچ كودومش نمي لرزه و تاپ تاپ و ريپ نمي زنه آخه اونا نمي دونستن كه سهيل يه چيزي تو وجودشه كه تمام قلبش رو پر كرده و وجودشو از هر گونه نياز به ديگري بي نياز چون اون عاشق بود نمي شه گفت عاشق يه جورايي تمام زندگيش بود مي خوابيد تو نظرش بود بيدار بود داشت بهش فكر مي كرد تو تفريح بوديم مي گفت مي دوني جاي كي اينجا خاليه  منم جوابشو مي دونستم ولي باز مي گفتم كي مي گفت جاي ستاره خاليه تمام زندگيش ستارهه شده بود اصلا نمي دونست دورو برش چه خبره تا جايي كه تو دانشگاه بهش مي گفتن آقاي سيب زميني آخه توو دانشگامون همه يه دو سه چهار پنج تايي زيد داشتن ولي اين سهيل ما تو اين باغا نبود جالب بود يه سري شده بود من احساس مي كردم كم كم داره رواني مي شه آخه يه عكس ازش داشت (اونم اتفاقي گيرش اومده بود چون اون حتي عرضه دو كلام حرف زدنو ياهاش نداشت همش مي ترسيد  از دستش بده و همين رابطه ساده معمولي و خانوادگيشونو از دست بده ) منو مي پيچوند عكس رو ميزاشت جلوش و اگر ولش مي كردي ساعت ها براي اين عكسه حرف مي زد و يه دفترم داشت كه براش نامه مي نوشت ولي هيچ كس اين دفترو نديد من بهش مي گفتم بزار بخونم مي گفت يه ترتيبي دادم كه بعد از مرگم برسه دست ستاره چه جوري نميدونم!!!!

سعي مي كنم زود به زود اپ كنم تا اين ماجرا مثل واقعيتش خيلي طولاني نشه .......

+ نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 8:36 توسط ناخدای خلیج |
 

بيوگرافي کامل محمدرضا گلزار




 

نام اصلي: محمدرضا

نام خانوادگي اصلي: گلزار

سمت (در بخش هاي): بازیگران،

تاريخ تولد: 1354

محل تولد: تهران

مليت: ایران

مدرك تحصيلي: لیسانس مکانیک


بيوگرافي

قبل از اینکه به سینما بیاید، نوازنده بود و به عنوان

گیتاریست با گروه آریان همکاری می کرد. آشنایی اتفاقی اش با ایرج قادری باعث می شود تا

در فیلم "سام و نرگس" بازی کند. از آن به بعد در فیلمهای "زمانه"، "بالای شهر، پایین شهر" و

"شام آخر" بازی کرد که فیلم آخری زودتر از دیگر فیلمهایش به نمایش درآمد.


محمدرضا گلزار در سال 1381 در فیلمهای "بوتیک" و "چشمان سیاه" بازی و سال 1382 را با

بازی در فیلم "13 گربه روی شیروانی" آغاز کرد.

شاید کسی باور نمی کرد که گلزار هم بتواند خوب بازی کند. اما او در فیلم "بوتیک" نشان داد

که اگر بخواهد می تواند بازیگر موفقی باشد.

+ نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 7:53 توسط ناخدای خلیج |

 

انوشه انصاري اولين زن فضانورد ايراني




از قديموالاييام خانم ها زير آبي مي رفتن روزگار مردم

دنيا اين بود واي بر احوالمون كه اين دفعه خانم ها مي

خوان برن فضا خدا به داد برسه......

بقيشم بخونين


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 14:3 توسط ناخدای خلیج |
جوابيه سسسسس

 

جوابيه سسسسسس به كامنتش در مورد موضوع دختر و درخواست

همكاري براي گروهي كردن وبلاگم




سسسسس عزيزم براي به دست آوردن اسم ناخدا فقط كافيه به قسمت  بيوگرافي ناخدا

مراجعه كني و يه موضوعي كه خيلي برام جذاب اينه كه نمي دونم اين اسم ناخدا چه اهميتي داره

 بعدشم شما كه اينقدر به قدرتت تو هك و كرك مي نازي ميتوني دو تا كار كني اگر دوست داشته

باشي

 

۱- به بچه ها مشاوره بدي ۲-و يا به عنوان نويسنده فعاليت كني يا اگر وب داري لينكتو در

پيوندام قرار بدم تا همه دوستان ازش استفاده كنن

 

دوستان عزيزم

 

مدتهاست مي خواستم از محبت هاي بي دريغتون كه منو تو ادامه كارم اميدوار ميكنه تشكر و

فدرداني كنم و حتما همتون مي دونين كه من سربازم البته نه سرباز به اون معنا من سرباز

صنعتم از صبح تا ساعت ۲ لباس شخصي و... خلاصه كارمندم خيلي كارام به همديگه گره

 خورده براي همين تصميم گرفتم وبلاگمو گروهي كنم به علاوه فكر ميكنم وبلاگ گروهي بازده

كاريش خيلي بهتر باشه دوستان هر كس مايل بود يا حتي مي خواست در موردش فكر كنه مي

تونه به اي ديم BAMBAK2003@YAHOO.COM پي ام بده تا من شمارمو در اختيارش

بزارم و با گروهي كردن وبلاگ بيشتر آشناش كنم در كل خوشحال مي شم كه ارتباطم با دوستان

 بيشتر بشه.

 

منتظر دستان گرم ، قلب هاي مهربان ، نظرات

 انتقادات و پيشنهادات و ياري سبز شما هستم

 

 

امضا ناخداي خليج هميشه فارس

+ نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 10:58 توسط ناخدای خلیج |
اينم در مورد مردها
 

بابا گفتيم اين همه در مورد دخترها اينطوري مطلب نوشتيم از 

مصاحبتوشون محروم مي شيم براي همين اين قسمتو نوشتم فقط يه

خواهش كوچولو دارم آقايون تشريف نيارن حال ندارم بعد از دل آقايون

در بيارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 13:50 توسط ناخدای خلیج |
خواص ازدواج براي خانم ها

آیا می دونید مهمترین خواص ازدواج برای خانم ها چیه ؟

 

قبل از ازدواج 

بعد از ازدواج 

نتیجه گیری اخلاقی 

وزن ایده ال با چهره ای بشاش 

چاق و افسرده ومنزوی 

آمادگی بدن در روزهای سخت 

ایستادن در صف سینما و استخر 

ایستادن در صف شیر وگوشت 

آموزش ایستادگی 

تعطیلات رفتن به دیزن واسکی 

تعطیلات شست وشوی خانه ولباس 

پر شدن اوقات فراغت 

نوشتن کتاب شعر و رمان 

نوشتن داستان پرنده در قفس 

شهرت باد آورده 

صحبت تلفنی بدون محاسبه زمان 

اتهام به پر حرفی حتی برای 10 دقیقه 

حفظ عضلات صورت 

رفتن به سفرهای هفتگی 

درحسرت رفتن به پارک سر کوچه 

امنیت کا مل 

+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 13:41 توسط ناخدای خلیج |
بكن نكن
آدم از روزي كه بدنيا ميآد همه بهش مي گن هي نكن

نكن نكن نكن ....

 

ولي فقط يه موقع هست بهت مي گن هر كاري دوست

داري بكن

 

برين بقيشو ببينين


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 13:37 توسط ناخدای خلیج |
تقديم به عشق
 

هر كدوم از برو بچ كسي داره از خودش عشقولانه در وكنه اين قسمتو

 

ببينه ما كه كسي نداريمم از اينا براش در وكنيم

 

 

????? I LOVE YOU ??????

+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 11:15 توسط ناخدای خلیج |
دختر

؟؟؟؟؟؟؟دختر يعني چي؟؟؟؟؟؟؟؟




اينو خانما به دل نگيرن ولي براي يه آدماي بد بخت بيچاره اي مثل ما كه پول نداريم اينجري تعريف مي شه ولي براي برو بچ مرفه بي درد فرق فوكوله

 

برگي از دفتر يك دانشجوي رياضي بي پول؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 13:32 توسط ناخدای خلیج |
آخرو عاقبت عشق

 

اينم آخرو عاقبت عشق




با اسب بال دار مي ياد دنبالم

+ نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 13:22 توسط ناخدای خلیج |
کارگاه ذهن خوانی

هر كسي دوست داره در مدتي كمتر از ۳۰ ثانيهذهنشو بخونم وارد اين قسمت بشه




بروبچ این قسمتو حتما ببینین از دست ندین

این کارو تو سفری که به ماچین داشتم از یه ناخدای با تجربه یاد گرفتم ۱۰۰٪ هم جواب میده قبول ندارین امتحان کنین ولی اگر در این مورد نظر ندین......

خوب ندادین یگه

 

قول مي دم مطالب ذهنتونو كه خوندم به هيچ كس نگم 

 

 كارگاه ذهن خواني ناخدا تاسيس گرديد

 

+ نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 8:21 توسط ناخدای خلیج |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا